نمایش پستها با برچسب حسین پناهی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب حسین پناهی. نمایش همه پستها
دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰
پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۰
جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۹
سکوت
گز میکنم خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدوداً میخرند و
حدوداً میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانیها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمیانگیزد...
میان مردمی که حدوداً میخرند و
حدوداً میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانیها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمیانگیزد...
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
دل خوش
جا مانده است چيزی
جاييكه هيچ گاه
ديگر هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه
ونه دندانهای سفيد
جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸
مرداد
ما بدهكاريم
به كسانی كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
به كسانی كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۷

من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي از آئينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷
Photo by: Dean Agarمثل موری که زیر بارون تند
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
این قدر پا پیچم نشو!
بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.
باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟
"پرودون" معده هستی رو داغون می کنه
عینهو " کارل ماکس "که به جای ارزن
تخم مرغ به خورد مرغا می ده !
ده!!؟
جون تو !!
ده
اگه " پاتانجالیه " الک بدم روحتو پالایش بدی؟
اسب دریائی روحم
تو ساحل برق میزنه عین سراب.
روح من پاکه
مثل دل تو
مثل چش سگ
مثل دست نوزاد
سردمه !!
مثل آغاز حیات گل یخ.
جشن مرگم برپاست!
این هم از همراهم؟
من به دنبال دوای خودمم ,
ورنه اینو ازبرم ,
این که هر کی خودشه!
چه کنم؟
ها ؟
چه کنم؟
شلغم و لبوی هیچ وقت ,
از کجا گیر بیارم؟
برم از " گینه بیسائو " ,
خاک بیارم بریزم روی سرم؟
خاک وطن که بهتره.....!!
توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.
سعدی و فردوسی
نادر و سبکتکین
لطفعلی خان و رهی
سگ اصحاب کهف
گاو سامری ها
خر عیسای مسیح
زین فرسودهء رخش رستم
کفش های چنگیز
خنجر اسکندر
جیگر پاره سهراب و
دل تهمینه
چرکنویس غزلای حافظ
مهر باران شستهء مولانا
اشک مجنون و مزار لیلی
صورت قرضای شیخ ابو سعید
تسبیح گسسته عین القضات
قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی
سکه های حاج آمیز حاتم
(آقا به تو چه)
صندوق جواهر خانم ملوک
(دبیا)
تابلوی رنگ روغن استاد
(به به چی چی شد؟)
جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار ,
با ید منصورهءممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان
ابن سلطان ابن سلطان
(وای خدا مرگم بده)
تراش مدادای رابرت گراند
فندک اسقاطی جان کندی
کاغذ لی لی پوت مارکوپولو
فتق بند پدر سلطان حسین
هسته خرما های سعد وقاص
استکان نعلبکی حلق طروشآخور اسب و الاغ منصور
بی شمار بابای شل از سگدو
بی شمار مادر کور از گریه
بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک
بی نهایت تابوت !!
تازه جنس خاکشم مرغوبه ,
روی سر میچسبه ,
عین شاخ رو سر گاو
عین شب رو دل خاک
عین چشما و نگاه!
مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.
جوهر وجود سر ,
ذات خاک وطنه !
پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷
او همیشه در یادها زنده خواهد ماند
چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶
و آويشن حرمت چشمان تو بود .... نبود ؟

Photo By: Aino Kannisto
حرمت نگه دار دلم گلم
كين اشك خونبهاي عمر رفته من است ... ا
ميراث من – نه به قيد قرعه - نه به حكم عرف
يكجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرك ملعون
كتيبه خوان خطوط قبايل دور
اين سرگذشت كودكي ست كه به سر انگشت پا
هرگز دستش به شاخه ي هيچ آرزويي نرسيده است ... ا
هر شب گرسنه مي خوابيد ... ا
چند و چرا نمي شناخت دلش
گرسنگي شرط بقا بود به آيين قبيله ي مهربانش ... ا
پس گريه كن مرا - به طراوت
به دلي كه مي گريست بر اسب باژگون كتاب دروغ تاريخش ... ا
و آواز مي خواند رياضيات را
در سمفوني با شكوه جدول ضرب با همكلاسيهايش : ا
دودوتا چهار تا ... چهار چهار تا بيس چهار تا ...... پنج پنج تا ....... شش شش تا ... ا
در يازده سالگي پا به دنياي شگفت كفش نهاد
با سر تراشيده و كت بلندي كه از زانوانش مي گذشت ... ا
با بوي كنده ي بد سوز و نفت و عرق هاي كهنه هاي دلم گلم
اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است .... ا
دلم گلم اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است ... ا
ميراث من .. ا
حكايت آدمي كه جادوي كتاب مسخ و مسحورش كرده است ... ا
تا بدانم و بدانم و بدانم .... ا
به وار وا نهاده ام مهر مادري ام را گهواره ا م را به تمامي ... ا
و سياه شد در فراموشي سگ سفيد امنيتم
و كبوترانم را از ياد بردم
و مي رفتم و مي رفتم و مي رفتم ... ا
تا بدانم تا بدانم تا بدانم ... ا
از صفحه اي به صفحه اي
از چهره اي به چهره اي
از روزي به روزي
از شهري به شهري
زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم مي كردند ... ا
سند زده ام يكجا همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرك ملعون
كه مي تركاند يكي يكي حفره هاي ريه هايم را ... ا
تا شمارش معكوس آغاز شده باشد بر اين مقصود بي مقصد
از كلامي به كلامي
و يكي يكي مردم بر اين مقصود بي مقصد
كفايت مي كرد مرا حرمت آويشن
مرا مهتاب – مرا لبخند
و آويشن حرمت چشمان تو بود .... نبود ؟
پس دل گره زدم به ضريح انديشه اي كه آويشن را مي سرود ... ا
حرمت نگه دار .... گلم ... دلم .... اشكهايي را كه خونبهاي عمر رفته ام بود ... ا
داد خود را به بي دادگاه خود آوردم ... همين ... ا
نه ... ا
نه ... به كفر من نترس ... نترس كافر نمي شوم هرگز ... زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم... ا
انسان و بي تضاد ؟!... ا
خمره هاي منقوش در حجره هاي ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا ... ا
شك دارم به ترانه اي كه زنداني و زندانبان همزمان زمزمه مي كنند ... ا
....
بس ادامه مي دهم سرگذشت مردي را كه هيچ كس نبود با اين همه تهي اگر نمي بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود ... ا
چون آن درخت كه زير باران ايستاده است ... ا
نگاهش كن ... ا
چون آن كلاغ .. ا
چون آن خانه
چون آن سايه ... ا
ما گلچين تقدير و تصادفيم ... استواي بود و نبود ... ا
به روزگار طوفان موج و نور رنگ ... در اشكال گرفتار آمدم ... ا
مستطيل هاي جادو - مربع هاي جادو ... ا
من در همين پنجره معصوميت آدم را گريه كردم ... ا
ديوانگي هاي ديگران را ديوانه شدم
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمويم
از ديوار راست بالا رفتم به معجزه ي كودكي با قورباغه اي در جيبم
حراج كردم همه ي رازهايم را يكجا دلقك شدم با دماغ پينوكيو و بته ي گَوَني به جاي موهايم ... ا
آري گلم دلم ... حرمت نگه دار ... كين اشكها خونبهاي عمر رفته من است .. ا
سرگذشت كسي كه هيچ كس نبود .. و هميشه گريه مي كرد ... ا
بي مجال انديشه به بغض هاي خود ... ا
تا كي مرا گريه كند... تا كِي ... ا
و به كدام مرام بميرد ... ا
آري گلم دلم ... فریاد بزن مرا ... ا
و به آفتاب فردا بيانديش كه براي تو طلوع مي كند ... ا
با سلام و عطر آويشن
كين اشك خونبهاي عمر رفته من است ... ا
ميراث من – نه به قيد قرعه - نه به حكم عرف
يكجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرك ملعون
كتيبه خوان خطوط قبايل دور
اين سرگذشت كودكي ست كه به سر انگشت پا
هرگز دستش به شاخه ي هيچ آرزويي نرسيده است ... ا
هر شب گرسنه مي خوابيد ... ا
چند و چرا نمي شناخت دلش
گرسنگي شرط بقا بود به آيين قبيله ي مهربانش ... ا
پس گريه كن مرا - به طراوت
به دلي كه مي گريست بر اسب باژگون كتاب دروغ تاريخش ... ا
و آواز مي خواند رياضيات را
در سمفوني با شكوه جدول ضرب با همكلاسيهايش : ا
دودوتا چهار تا ... چهار چهار تا بيس چهار تا ...... پنج پنج تا ....... شش شش تا ... ا
در يازده سالگي پا به دنياي شگفت كفش نهاد
با سر تراشيده و كت بلندي كه از زانوانش مي گذشت ... ا
با بوي كنده ي بد سوز و نفت و عرق هاي كهنه هاي دلم گلم
اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است .... ا
دلم گلم اين اشكها خون بهاي عمر رفته من است ... ا
ميراث من .. ا
حكايت آدمي كه جادوي كتاب مسخ و مسحورش كرده است ... ا
تا بدانم و بدانم و بدانم .... ا
به وار وا نهاده ام مهر مادري ام را گهواره ا م را به تمامي ... ا
و سياه شد در فراموشي سگ سفيد امنيتم
و كبوترانم را از ياد بردم
و مي رفتم و مي رفتم و مي رفتم ... ا
تا بدانم تا بدانم تا بدانم ... ا
از صفحه اي به صفحه اي
از چهره اي به چهره اي
از روزي به روزي
از شهري به شهري
زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم مي كردند ... ا
سند زده ام يكجا همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرك ملعون
كه مي تركاند يكي يكي حفره هاي ريه هايم را ... ا
تا شمارش معكوس آغاز شده باشد بر اين مقصود بي مقصد
از كلامي به كلامي
و يكي يكي مردم بر اين مقصود بي مقصد
كفايت مي كرد مرا حرمت آويشن
مرا مهتاب – مرا لبخند
و آويشن حرمت چشمان تو بود .... نبود ؟
پس دل گره زدم به ضريح انديشه اي كه آويشن را مي سرود ... ا
حرمت نگه دار .... گلم ... دلم .... اشكهايي را كه خونبهاي عمر رفته ام بود ... ا
داد خود را به بي دادگاه خود آوردم ... همين ... ا
نه ... ا
نه ... به كفر من نترس ... نترس كافر نمي شوم هرگز ... زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم... ا
انسان و بي تضاد ؟!... ا
خمره هاي منقوش در حجره هاي ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا ... ا
شك دارم به ترانه اي كه زنداني و زندانبان همزمان زمزمه مي كنند ... ا
....
بس ادامه مي دهم سرگذشت مردي را كه هيچ كس نبود با اين همه تهي اگر نمي بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود ... ا
چون آن درخت كه زير باران ايستاده است ... ا
نگاهش كن ... ا
چون آن كلاغ .. ا
چون آن خانه
چون آن سايه ... ا
ما گلچين تقدير و تصادفيم ... استواي بود و نبود ... ا
به روزگار طوفان موج و نور رنگ ... در اشكال گرفتار آمدم ... ا
مستطيل هاي جادو - مربع هاي جادو ... ا
من در همين پنجره معصوميت آدم را گريه كردم ... ا
ديوانگي هاي ديگران را ديوانه شدم
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمويم
از ديوار راست بالا رفتم به معجزه ي كودكي با قورباغه اي در جيبم
حراج كردم همه ي رازهايم را يكجا دلقك شدم با دماغ پينوكيو و بته ي گَوَني به جاي موهايم ... ا
آري گلم دلم ... حرمت نگه دار ... كين اشكها خونبهاي عمر رفته من است .. ا
سرگذشت كسي كه هيچ كس نبود .. و هميشه گريه مي كرد ... ا
بي مجال انديشه به بغض هاي خود ... ا
تا كي مرا گريه كند... تا كِي ... ا
و به كدام مرام بميرد ... ا
آري گلم دلم ... فریاد بزن مرا ... ا
و به آفتاب فردا بيانديش كه براي تو طلوع مي كند ... ا
با سلام و عطر آويشن
پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶
كاش هرگز آن روزاز درخت انجير پائين نيامده بودم !!كاش
.
كهكشان ها
كو زمينم؟
زمين
كو وطنم؟
وطن
كو خانه ام؟
خانه
كو مادرم؟
مادر
كو كبوترانم؟
معناي اين همه سكوت چيست؟
من گم شدم در تو؟
يا تو گم شدي در من اي زمان؟
كاش هرگز آن روزاز درخت انجير پائين نيامده بودم !! ا
كاش
پنجشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۶
به یاد استاد رادی
سهشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶
پنجشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶
دل خوش
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد
سومین سالروز مرگ حسین پناهی
پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶
چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶
همه چی از یاد آدم می ره
همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
مست می کردم من با زنبور، از گس عطر گل بابونه
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح، گرد چتر یاس
گیج می رفت سرم، در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز، سایه بودم در شب
خود هستی بودم، روشن و رنگی و مرموز و دوان
منِ عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود، خود فراموش بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی، حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه هجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال
بیکرانه است دریا کوچیکه قایق من
های آهای تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه!! مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ، یخ کردم
... عین آغاز زمین
... زمین
یه کسی اسممو گفت؟
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند؟
جیرجیرک آواز می خوند
تشنته؟
آب میخوای؟
کاشکی که تشنه م بود
گشنته؟
نون می خوای؟
کاشکی که گشنم بود
دندونت درد می کنه؟
سردمه
خوب برو زیر لحاف
صد لحاف هم کممه
آتیشو الو کنم؟
می دونی چیه نازی؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم، کوره روشن کردند
پاتو چرا بستی به تخت؟
پامو! پامو بستم که اگه یه وقت زمین سقوط کنه طوری نشم
کی، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه؟
قانون دافعه گفت
چشممو دور می بینی می ری ددر
بوی گوگرد می دی
هی هوار! فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن
وای از اقبالم! باز بارون خیال، آسیاب ذهنتو چرخونده؟
باز فیلسوف و سوال
باز عارف و سفال
باز هستی و زوال
باز آمال و محال
باز شاعر و نهال
باز کودک و خیال؟
کجاها رفته بودی؟
میخونه یا معبد؟
رنج ما قوی تر از مشروبه! میخونه افسونه! پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟
من نمی بخشم اگه، جای پات بی جای پام، روی جایی حک بشه! کجاها رفته بودی؟
هیچ کجا! رو شعاع هستی برا خودم می گشتم
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کَپَر، که یه هو نصف شبی سگ نبره
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه
لحافو رو بچه ها پهن کردم
همه چی! همه چی! همه چی برای من ممکن بود
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی؟
بعدش هم، گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول مثل یه غول
به خودم می گفتم: انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم
می تونم پلنگو زنجیرش کنم
می تونم با تیشه چنار رو سرنگون کنم
!می تونم
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب
!یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن
تو ناممکن، فیل هوا می کردن؟
آره! خب! فیل هوا
که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره، آره خب ، پشت سوال
کی؟ کجا؟ کی؟ کجا؟
می خواستم! می خواستم اما مقدورم نشد باید مقدورم بشه
آه! خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها، خیره گی ها، خیره گی خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره هاخنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من، من باید برگردم، تا تو قبرستون ده، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
آخه تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجایب، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه
من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم اون شب، شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی! گندوما را تو ببر، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ دنبال مارمولکا
نرم تا آن ور کوه! من می خوام برگردم به کودکی
--------
جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۶
گفتگوي من و نازي زير چتر
Photo by: Petek Ariciنازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه و
قشنگتر اينه كه يادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره راسي راسي؟
يه روزي اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه اون وقت بشر لباسارو مي كنه و
!با هلهله از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه؟
!من : عشق من آب ها لنز مورب دارند آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
!من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟
تو آبا خاموش نمي شن آتيشا؟
من : نمي دونم والله چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود؟
!من : نه عزيز دل من، آدم بود
پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵
اولين و آخرين
ماييم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين
یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵
!ای خدای من
اشتراک در:
پستها (Atom)










