‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدرضا عبدالملکیان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدرضا عبدالملکیان. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

نگاه تو کافی است



و شایسته این نیست که
باران ببارد و در پیشوازش،
دل من نباشد
و شایسته این نیست که
در کرت‌های محبت،
دلم را به دامن نریزم
دلم را نپاشم
چرا خواب باشم؟
ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر،
تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم ...
ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر،
به کتفم نرویید ...
چرا خواب باشم؟
عبور کدامین افق،
وسعت انتظار مرا مژده آورد
و هنگامه عشق را از دل من خبر داد
کجا بودم ای عشق؟
چرا چتر بر سر گرفتم؟
چرا ریشه‌های عطش‌ناک احساس خود را به باران نگفتم؟
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟
ببخشای ای عشق!
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم،
اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم،
اگر سنگ را دیدم اما،
در آیین احساس آواز گنجشک،
نفس‌های سبزینه را حس نکردم
اگر ماشه را دیدم اما،
هراس نگاه نفس‌گیر آهو به چشمم نیامد
ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجش کشاند
و  هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم
و هرگز نرفتم که باور ریشه مهربانی برویم

کجا بودم ای عشق؟
چرا روشنی را ندیدم؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی،
دلم را نلرزاند؟
چرا کوچه‌ی رنج سرشار یک شهر،
در شعر من بی طرف ماند
چرا در شب یک حضور و حماسه،
که مردی به اندازه‌ی آسمان گسترش یافت،
دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد
و چشم زنی را که در حجله‌ی هق هقی تلخ جوشید و پیوست با خون خورشید ...

 ببخشای ای عشق
ببخشای بر من اگر  ریشه در خویش بستم
و ماندم و خود را شکستم
و هر گز نرفتم که در فرصتی خط شکن،
باور زندگی را بفهمم
و هرگز نرفتم که یک حجله برپا کنم
بر سر کوچه‌ی زندگانی
و در قاب خورشید بنشانم عکس دلم را

تو را دیدم ای عشق
و دیگر زمین٬ آسمانی است
و شایسته این نیست که دربهت بیهودگی‌ها بمانم
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را
نگاه تو کافی است
من آموختم٬ ریشه‌ی رویش باغ‌ها را
و باران خورشیدها را ...

پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶

فرصتی ماندست

Photo By: Massimiliano Uccelletti

،آب و آبی با تو می جوشد

... آسمان یا هر چه دریاییست

،سبز و سوری با تو می روید

... زمین یا هر چه زیباییست

،ارغنون و عشق با تو می ماند

... لحن دل یا آنچه لیلاییست

،مهر و مینو با تو می تابد

... آنچه روشن، آنچه رؤیاییست

،ماه و مه پیچیده درهم

،فرصتی ماندست

،پشت راز سبز جنگل

،فرصتی بی وهم

،پای رفتن هست و شوقِ نو رسی با من

... سمت و سویی تا سَحَرزاییست

،چشم می چرخد تو را و باغ می چرخد

... من نمی گویم

،خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند

: می گویند

"در چه چشمی، با چه آئینی، چنین آئینه آراییست؟ "

!من نمی دانم تو را آنسان که باید گفت

... من نمی گویم

،از تو گفتن

،پای من در گِل

،بالهای شعر من در بند

... من نمی گویم

،خیل باران های بار آور که می بارند و می جویند

: می گویند

،تا نفس باقیست

...

... فرصت چشمت تماشاییست



جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

تقدیم به تو


،آب و آبی با تو می جوشد


... آسمان یا هر چه دریاییست


،سبز و سوری با تو می روید


... زمین یا هر چه زیباییست


،ارغنون و عشق با تو می ماند


... لحن دل یا آنچه لیلاییست


،مهر و مینو با تو می تابد


... آنچه روشن، آنچه رؤیاییست


،ماه و مه پیچیده درهم


،فرصتی ماندست


،پشت راز سبز جنگل


،فرصتی بی وهم


،پای رفتن هست و شوقِ نو رسی با من


... سمت و سویی تا سَحَرزاییست


،چشم می چرخد تو را و باغ می چرخد


... من نمی گویم


،خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند


:می گویند


"در چه چشمی، با چه آئینی، چنین آئینه آراییست؟ "


!من نمی دانم تو را آنسان که باید گفت


... من نمی گویم


،از تو گفتن


،پای من در گِل


،بالهای شعر من در بند


... من نمی گویم


،خیل باران های بار آور که می بارند و می جویند


:می گویند


،تا نفس باقیست


...


... فرصت چشمت تماشاییست


حمیدرضا عبدالملکیان


----





تولدت مبارک




پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

من بهار دیگری را دوست می دارم


مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن آشناتر شد
،سایه بان از بید مجنون
... روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران، یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی ست
موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شعر جاری شد
دست های خسته ای پیچیده با حسرت
چشم هایی مانده با دیوار رویاروی
چشم ها را می شود پرسید
یک نفر تنهاست
یک نفر با افتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان را می شود پاشید
می شود از چشم هایش ... چشم ها می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشن تر از اینجا و اکنون شد
... جای من خالیست
... جای من در عشق
... جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟
... می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجویی داشت
در کجا یک کودک ده ساله در دلواپسی گم شد؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی ست
می شود از ردّ باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست می دارم
جای من خابیست
جای من در میز سوم، در کنار پنجره خالیست
جای من در درس نقاشی، جای من در جمع کوکب ها
جای من در چشم های دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالیست
می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باد
چشن رویش را برافروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشم ها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم

چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴

کسی در نگاهم نفس زد


،آب و آبی با تو می جوشد
... آسمان یا هر چه دریاییست
،سبز و سوری با تو می روید
... زمین یا هر چه زیباییست
،ارغنون و عشق با تو می ماند
... لحن دل یا آنچه لیلاییست
،مهر و مینو با تو می تابد
... آنچه روشن، آنچه رؤیاییست
،ماه و مه پیچیده درهم
،فرصتی ماندست
،پشت راز سبز جنگل
،فرصتی بی وهم
،پای رفتن هست و شوقِ نو رسی با من
... سمت و سویی تا سَحَرزاییست
،چشم می چرخد تو را و باغ می چرخد
... من نمی گویم
،خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند
: می گویند
"در چه چشمی، با چه آئینی، چنین آئینه آراییست؟ "
!من نمی دانم تو را آنسان که باید گفت
... من نمی گویم
،از تو گفتن
،پای من در گِل
،بالهای شعر من در بند
... من نمی گویم
،خیل باران های بار آور که می بارند و می جویند
: می گویند
،تا نفس باقیست
...
... فرصت چشمت تماشاییست

جمعه، دی ۰۹، ۱۳۸۴

چه نامرادیِ تلخی


وقتی درخت در راستای معنی و میلاد بر شاخه های لخت
پیراهن بلند بهاری دوخت با اشتیاق رفتم به میهمانی آینه
اما چشمم چه تلخِ تلخ پائیز را دوباره تماشا می کرد
...
و دیگر جوان نمی شوم
نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴

!چقدر پشت دلم خالیست


،چقدر آینه تاریکست
،چقدر گم شده بودم
،چقدر بی حاصل
،چقدر باور باران مرا نباریده است
،چقدر دور شدم از اشاره خورشید
،چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است
من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر؟
کجا شکفتنِ دل آخرین نفس را زد؟
،چراغ در کف من بود
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟
چگونه هیچ نگفتم؟
چگونه تن دادم؟
!چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده است
چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت
و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست
!و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد
،چقدر بیگانه است
،چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است
چگونه دل بستم؟
چگونه هیچ نگفتم؟
چگونه پیوستم؟
.
..
...

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴

تو

با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود، راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو می توان گشود

با تو ایمنم

با تو ایمنم
و با تو سرشارم از هر چه زیبایی است
پناهم باش، تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد
... و ملال تنهایی از چشم هایم
باورم کن که شعر در من، طغیان یگانگی است
و حماسه دوست داشتن؛
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید
و تو را تنها با تو
... که سالهاست در جستجوی تو بوده ام
****************
با تو آبی می بینم تمام بیناییم را
،چشمانت شکوه شکیبایی
،گیسوانت ادامه باران ها
و دلت ترانه دریاهاست؛
********************
،زمزمه سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ای است که دلم را به بازی می گیرد؛
و نجابت کلامت، آنچنان که هر کلام دیگر را بی رنگ می کند؛
در چشم انداز هر کجای طبیعت، تو را می بینم
...درچشمه، در رود، در دریا، در گل، در درخت، در جنگل، در دره، در دشت، در کوه
با این همه، هنوز در تو حیرانم
که تمامی عشقی در یک وجود
و تمامی آرزویی در یک لباس

بچرخانم بر حول این مدار

!زیبا
،هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم
،تا رود آفتاب
بشوید دلتنگیه مرا؛
زیبا! هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت در تند باد عشق نلرزد
زیبا! آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم، شعر است
زیبا چشم تو شعر، چشم تو شاعر است
من، دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا! کنارِ حوصله ام بنشین
بنشین و مرا به شطّ غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبــــز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکتِ عاشق، بر من ببار
بر من ببار تا که برویَم بهاروار
...چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر حول این مدار