‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات روزهای بی بازگشت من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات روزهای بی بازگشت من. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۸

هفت آبان

هفت آبان هفتاد و شش - هفت آبان نود و هشت. 
می‌شد که امروز باهم بیست و دو ساله بشیم؛ 
اما نخواستی که بشه

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۴

یاد تو همیشه در قلب من جاریست

روزی که عکس‌ها روی دیوار می‌نشینند، آنقدر به چشم نمی‌آیند؛ اما روزی که از روی دیوار پائین می‌آیند تازه معلوم می‌شود که ارزشی داشته‌اند.

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۴

پنج هزار سیصد و هشتاد و نه روز


تمام شد ...
به همین تلخی ...
به همین کوتاهی ...
هنوز یک ساعت نشده بود که فهمیده بودم فردا قرار است روز آخر باشد؛
اما تن بی رمقش توان تحمل یک شب دیگر پر اندوه را نداشت.
به خانه که رسیدم، خبرش آمد.
بی مجال اندیشه ...
و من ماندم و این بغض دردآلود ...
و من ماندم در این درد بغض آلود ...
و من ماندم و این قلبی که انگار از چشمانم دارد بیرون می‌زند ...
و تو رفتی و من تا آخرین نفسم عاشقت خواهم بود.
به همین تلخی ...
به همین بلندی ...
تمام شد ...

چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۳

سینه مالامال درد است

چه خیال خامی‌ست،
درمان درد بی درمانت،
با نوش داروی زمان ...
از آن سه‌شنبه‌ی لعنتیِ تو،
تا این چهارشنبه‌ی سیاهِ من،
نهصد و سی و نه بار جان داده‌ام،
اما تو بر بالینم نیامدی ...
چشمانم به راهت خشکید،
اما تو به دیدارم نیامدی ...
بغضم را در گلویم نگه داشتم،
اما تو به آغوشم نیامدی ...
×××
حالا دیگر درد نبودت را،
-          تا به زانو در آمدنم -
بر دوش خواهم کشید ...
و خاطره‌ی روزهای بی‌بازگشتم را،
-          همچو سمی شیرین و کشنده -
قطره قطره خواهم نوشید ...

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

صدا کن مرا از هر کجا می‌توانی

Photo by: Janusz Taras

دوباره خاطرات زیبای تلاقی
نگاه‌ها،
لبخندها،
و لب‌ها
×××
خاطرات روزهای بی‌بازگشت
×××
در نگاه همگان،
به جستجوی برقی از نگاهت می‌گردم و
خوب می‌دانم که نمی‌یابم

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

Why do I love you?

Photo by: Farid Salemi


Sometimes at night, when I look to the sky

I start thinking of you and then ask myself, why

?Why do I love you

I think and smile,because I know the list could run on for miles

The whisper of your voice, the warmth of your touch

so many little things that make me love you so much

The way you support me, and help with my emotions

the way that you care and show such devotion

The way that your kiss, fills me with desire

and how you hold me with the warmth of a blazing fire

The way your eyes shine when you look at me

lost with you forever is were I want to be

The way that I feel when you're by my side

a sense of completion and overflowing pride

The dreams that I dream, that all involve you

the possibilities I see and the things we can do

How you finish the puzzle that lies inside my heart

how that deep in my soul, you are the most important part

I could go on for days, telling of what I feel

but all you really must know is my love for you is real

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶


آرام اما بی قرار


خواب تو و رؤیایی به عطر تو


خاطرات روزهای بی بازگشت من


آه اگر می دانستی


دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

چگونه در هیاهوی زندگی گمت کردم؟

Photo by: Gianluca Di Vito
...

،خواب آن نشان قرمز در دست های من

،آن مدادی که سر آغاز یک سرگشتگی بود

،سر آغاز یک عمر بود

... یک عشق بود

،خواب آن روزهای رؤیایی
.
دلم را طوفانی می کند
+++

... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...

+++

... حتی یک لحظه

... یک لحظه در خواب دیدنت را می پرستم

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم



،دست هایت سرچشمه مهربانیست
،چشم هایت معجزه زندگی
... و اندامت آرامگاه دغدغه های بی پایان من
!گیلاس مشروب تو را می خواهم
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
،آیا دیدار دوباره آن روزها
آرزوی محال من است؟

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

تورو تو شعرم دوباره می سازم




اشتیاق دست هایم برای لمس دستهایت
اشتیاق ساده ایست مثل علاقه عریان سایه به درخت
مثل علاقه شدید نور به خوشید
هیجان بوسیدنت هیجان کودکانه ایست
مثل هیجان پریدن از روی یک نهر
مثل هیجان خیس شدن زیر یک باران نابهنگام بهاری
شادی دیدن چشم های قشنگت
شادی بی تعریفی ایست مثل شادی دیدار دوباره یک عزیز
مثل شادی دیدن رشد یک گل
-----
مرا به دست هایت برسان
بگذار سایه ای برای دست های خسته ات باشم
یا نوری باشم برای شب های تاریک دلتنگی هات
بوسیدنت را بر من سهل بگیر
که هیجان کودکانه ام پرپر نشود
و هر بار که زیر یک باران نابهنگام می روم
گرمی لبهایت گرما بخش دلم باشد
از من روی نگیر
که دیدن روی زیبایت مثل دیدن رشد یک گل
شادیم را صد چندان می کند
آرزوی با تو بودنم را جانی دوباره ببخش ... ای همه من

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

از شب و این درد پنهان خسته ام


.... پناه بر تو ای فهم فراموشی
!که شب ها به یادش هستم و روزها به خوابش

----
وقتی که آمدم از لا به لای آن هم زندگی، آن همه خاطره
تنها کوله باری از لباس و کتاب آوردم که مبادا دلم برایش تنگ شود
اما همان لباس و کتاب بی جان هم

پر از خاطرات یک زندگی بودند و من نمی دانستم
!از آنجا که آمدم، آمدم که بمانم، آمدم که برنگردم
.... اما

----
.... پناه بر تو ای فهم فراموشی
!که شب ها به یادش هستم و روزها به خوابش
... دریغا باران بهاری یک عصر اردیبهشت
... نغمه ساز و دهل نوروز
... بوی مدرسه
!و برف هایی که هرگز فراموششان نخواهم کرد
----
... تو هم که انگار هیچ

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵

شعر قامت قشنگ تورو ساختم

Photo By: Sebastien Monzani
-------
باران می آید ... و من
هنوز حیران زیبایی تو زیر باران بهاری اردیبهشت ماه هستم
!هذیان نمی گویم
نزدیک تر اگر بیایی
هنوز هم می توانی عطر تنت را روی بدن خیس من حس کنی
روسری رنگین آن سال ها را کنار بگذار
دلم می خواهد صورت زیبایت را خیس از باران نابهنگام امروز ببینم
!تب هم ندارم
فقط نمی دانم از چه
هی هوای هوس های هر جایی و همهمه و هیجان به سرم می زند
!در به درم نکن
بیا کنارم بنشین
یک لحظه در گستره این سال ها رها شو
... رها
... آرام
چشم هایت را ببند
بگذار این باران بهاری غبار این همه سال را با خود ببرد
!حالا برگرد به روزهایی که هرگز باز نخواهد گشت
برگرد به خیسی عشق
برگرد به گستاخی اولین بوسه
برگرد به لحظه ای
که چشم هایت را بستی و لب های داغت لبهای بی شرم مرا جستجو کرد
... آه اگر بدانی چه می کشم
پنجره خیالت را رو به آن روزها باز کن
می دانم هوای آن روزها هنوز هم در کوچه پس کوچه های ذهن ما جاریست
----
!دیدی تب نداشتم
!فقط حال و هوای آن روزها
هی نمی دانم چرا هوش و حواسم را با خود می برد
!لااقل حالا تو هم با منی
!حالا اگر کنارم بیایی
می توانی لطافت اندامت را در جای جای بدن خیس من جستجو کنی
!نزدیک تر بیا

جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵

همه بهانه از توست


خیلی آروم قدم بر می داشت. سلانه سلانه. بیشتر از 35 سال نداشت. اما شکسته تر از سنش بود. نگاه ماتش به روبرو در جستجوی چیزی بود اما هیچ چیزی توجهش رو جلب نمی کرد. بیهوده می رفت؟ کسی نمی دانست. با همان آرامش آزار دهنده اش رفت کنار خیابان ایستاد. تاکسی ها و مسافر کش ها مثل همیشه از هر ترفندی برای سبقت گرفتن از همدیگر استفاده می کردن تا اونو مال خودشون کنن. عین یک ماهی خسته بین یک مشت کوسه گرسنه! اما مرد تنها با نگاه به سمتی دیگر به همه جواب منفی می داد. صدای مسافرکش ها، صدایی آزار دهنده بود که انگار مرد تنها نمی شنید؛
! مرتیکه مگه مرض داری -
! خوب اگه نمی خوای سوار تاکسی بشی برو تو پیاده رو دیگه عوضی -
همراه صداها به داخل ماشین رفتم. راننده عصبانی ادامه داد: مردم دیوونه شدن به خدا. یارو ... خله وایساده کنار خیابون عشوه میاد عین ... ها
دوباره بر می گردم به سمت مرد خسته. همچنان ایستاده. ماشینی از دور میاد. مرد خسته دستشو بالا می بره. نگاهم به سمت ماشین می ره. خانوم جوونی توی ماشینه. شاید 25 ساله باشه. دختر با تعجب نگاه می کنه. مرد رو می بینه. مرد خسته در ذهن دختر جوون نقش می بنده: این چرا برای من دست تکون می ده؟ قیافش که آشنا نیست! به تیپش هم نمی خوره مزاحم باشه. ولش کن بابا به من چه... و رد می شه. اما هنوز در آینه تصویر مرد خسته رو دنبال می کنه. نگاه خیره مرد خسته به ادامه مسیر ماشین باعث انصراف دختر می شه. ترمز می کنه. تکون ناگهانیه مرد خسته باعث واکنش ناخود آگاه دختر جوون می شه. با دنده عقب به سمتی می ره که مرد خسته هم با قدم های سریعش بهش نزدیک می شه. در همون حال با فشار دگمه قفل در، در ماشینو قفل می کنه. جلوی پای مرد می ایسته. پنجره رو چند سانتی متر می کشه پائین. مرد دولا می شه؛
سلام خانوم ... سلام ... می تونم سوار شم؟ ... شما؟ ... من _____هستم ... من شما رو نمی شناسم آقا. می تونم کاری براتون انجام بدم؟ ... اگه اجازه بدین سوار بشم عرض می کنم
دختر با خودش فکر می کنه. تصویر صفحه حوادث روزنامه ها میاد جلوی چشمش؛
آقا اگه کاری دارین همین جا بفرمایین وگرنه شرمنده ام. نمی تونم
مرد مستأصل نگاه می کنه. دختر ادامه می ده: من خیلی دیرم شده آقا
دگمه بالا بر شیشه رو فشار میده و در همون حال نگاه مرد به حلقه توی دست دختر می افته. ماشین راه می افته و مرد همچنان خیره به مسیر حرکت ماشین نگاه می کنه. وقتی دختر جوون به محل کارش می رسه همه چی رو فراموش می کنه. اما مرد خسته با پاهایی سست و لرزان به سمت خونه راه می افته. توی راه از کنار صدای بوق ماشین ها و بد و بیراهه های راننده ها به سادگی می گذره. آهسته و بی انرژی وارد خونه می شه. می ره کنار پنجره ای که پرده ای نیمه نصب شده داره. رو به خونه پشتی می شینه و مشغول نوشتن می شه؛
سلام زندگی. این آخرین باریه که برات نامه می نویسم. امروز برای اولین بار بالاخره باهاش حرف زدم. می دونستم منو نخواهد شناخت. اما من که می شناختمش! اصلاً مگه می شه بعد از این همه سال عشق بازی از ذهنم بره! اما اون که منو نشناخت. زندگی! این راز رو فقط به تو می گم. به تو که خودت باعث و بانی راز من هستی. روزی که دیدمش یه دختر 20-21 ساله بود. من یه هفته به ازدواجم مونده بود. اون روز که اومدم توی این خونه برای آوردن و چیدن وسایل با دختری اومده بودم که قرار بود همسرم بشه. موقع نصب این پرده بود که این دختر رو دیدم. اون هم منو دید و لبخند زد. مثل دیوونه ها وایساده بودم و نگاهش می کردم. هیچ چیز خاصی نداشت. نه توی صورتش و نه توی رفتارش. اما من مسخ شده بودم. دختری که قرار بود همسرم باشه، منو دید. ناراحت شد. اما من حالم بدتر از این حرف ها بود. هنوز مثل دوونه ها نگاه می کردم. قهر کرد. برای همیشه رفت. بعد از اون هرگز ندیدمش. من هم در همون لحظه رفتم اما به رؤیای زندگی با اون دختر! و البته من هم هرگز برنگشتم ... اطرافیانم هر چقدر نصیحتم کردن، فایده نداشت.هر روز به عشق دیدن اون به خونه ای می اومدم که هنوز پرده اش نصفه و کاره نصب شده بود! لحظه ای که نگاهمون در هم گره خورده بود هر لحظه جلوی چشمانم هست. هر روز می گفتم امروز دیگه باهاش حرف می زنم ولی نمی زدم! 5 سال به عشق یک نگاه و لبخند سوختم و چیزی نگفتم. تا این که دیشب چند نفر که تا حالا ندیده بودمشون با دسته گل رفتن خونشون. می دونستم موضوع چیه. قلبم درد گرفت. به خودم سر کوفت زدم که این قدر نرفتی تا کار از کار گذشت. خسته و ناامید پشت پنجره نشستم تا صبح. از خواب که پاشد من هم بلند شدم. رفتم بیرون منتظرش شدم. می دونستم امروز آخرین فرصتمه. اما منو نشناخت! به من که نگاه کرد تمام وجودم در آتش سوخت. وقتی که رفت فکر می کرد که تنها رفته. اما خبر نداشت که جان مرا هم با خودش برد. مثل قلبم که 5 سال پیش برده بود

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

چنان بی پا و سر گشتم که پای از سر نمی دانم



،باران می آید
و من هنوز در حیرت صورت زیبای تو زیر بارانم
عطر تن خیست را هرگز از یاد نخوهم برد
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
،دستهایم گرمی بدنت را می جوید
... در جای جای زندگانیم
!و چه بیهوده و مشتاق

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو



... نشسته ام و تنها تو در برابرمی
،لبهایم به اشتیاق لبهایت باز می شود
و چشم های بی تحملم
- که قادر به ثبت این لحظه نیست -
... به شوق این بوسه بسته می ماند
،چشم هایم را که باز می کنم
!دیگر تو در کنارم نیستی
!نه الان که مرا بوسیدی و نه انگار هیچوقت
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
پس کِی دوباره می آیی؟

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی



... فنجان چای مرا تو بنوش
... سیگارت را من می کشم
!و درد ایام نبودنت را
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
!فنجان جان مرا بشکن و برو

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

گریه راه تماشا گرفته


،باران نابهنگام عصر یک روز تابستانی
،بوی زمین مرطوب پیچیده در فضا
!و من تنها زیر باران پرسه می زنم
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
!باران را هم بدون تو نمی خواهم

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

!آه از این دمسردی ها

... خاطره عکس هایی که جز من کسی ندیده
... خاطره اشعاری که جز من کسی نخوانده
،و تاریخ مصرف این ایام بی مراد
!که دیگر گذشته است
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
!شعله ام را تو خاموش کن

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵

شیدای توام، تاج سرم بیا به برم


،کاغذی آغشته به عطر تو
،راهرویی پر از بوی تن تو
!و قلمی سر آغاز کتاب زندگی من
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
،مرا علاقه اندکی از تو کافی بود
!تا عمری را به پایت بریزم

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵

!چه بی برگ و بال پیر می شوم



... ظهر پنجشنبه
روزنامه ای که بارها خواندمش تا این این دقایق تنهایی سریعتر گم شوند
!و تو دیگر در کنارم نیستی
×××
!آه ای ظهرهای پنجشنبه های انتظار
... که در گذرگاه زمان شما دیگر ناپیدا
×××
... خاطرات روزهای بی بازگشت من ...
×××
،در انتظار معجزه ای عظیم
... چشم هایم هنوز به راه توست