‏نمایش پست‌ها با برچسب سید علی صالحی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سید علی صالحی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

احتمال گریستن ما بسیار است

گاه در بستر خویش، پهلو به پهلو که می‌غلتم

با من از رفتن، از احتمال ...

از نیامدن، از او، از ستاره و سوسو سخن می‌گویی؛

شانه به شانه من ...

با من از دقیقه‌ی زادن، از هوا، از هوش ...

از هی بخند هفت سالگی سخن می‌گویی ...

خدایا چقدر مهربانی کنار دستمان پرپر می‌زد و

آینه نبود،

تا تبسم خویش را تماشا کنیم!

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

می‌خواهم تنها بمانم

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام
گونه‌هايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم می‌آيد
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفس‌های استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!

نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايه‌های خسيس
به خوابِ يخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجه‌های اين هم جنوب در نمی‌يابد؟
نه، ديگر از آن پرنده‌ی خيس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی می‌نويسد و می‌رود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بينديشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خيس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است!

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

ما از اولِ کتاب و کبوتر، تا ترانه‌ی دلنشين پريا، ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم

می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.


آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ی دلنشين پريا
ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم.


ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.


ديگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!


ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

خوابِ سرچشمه در خيالِ پياله



اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله می‌ديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش می‌دانستيم
هيچ پروانه‌ای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.
×××
حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب می‌ميريم
از خانه که می‌آیی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

بیگانه

Photo by: Bob Kurt


بيگانه با گمان خويش،
بيگانه با گهواره‌ی خاموش قرونی دور،
بيگانه با ازدحامِ بی‌مقصدِ خودلوليدگانی خمود،
بيگانه با رخوتِ اين مدار مکرر صبح و شام،
بيگانه با اين پياله‌ی کجمريزِ هلاهلِ هفت‌سر،
بيگانه با بيع و شراع شعر،
بيگانه با محافلِ اين منم ... هی باد!
بيگانه با تبِ مقامه‌ی مسدود،
بيگانه با بده‌بستان تيرگی، با توطئه، با مرگ، با سکوت،
بيگانه با نام‌آورانِ خريدهْ‌خورِ خودْاندرچه،
بيگانه با دريچه‌ی بی‌دهان اين خانه‌ی صبور،
بيگانه با کوچه و پچپچه‌ی مشتی ملول و منگ،
بيگانه با تبسم مرسوم روابط روزانه،
بيگانه با سايه‌های بی‌طاقتِ پسين،
بيگانه با بستر نيمه‌خوابی از کينه و کابوس،
بيگانه با جامه‌های خويش حتی،
تلخایِ تيره‌ترين ترانه‌های جهان را پنداری
که در بُنِ گوشهای گنگِ من، به غيبت نشسته‌اند.
دريغا زمزمه‌ی مظنون من!
دريغا تکلم بی‌سرانجامِ ناشادی!
اينجا در تظاهر اين خاکستر زار، مرا منزلِ اشتياقی نيست!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

چمدان


Photo by: Mike McGlothlen
چقدر برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ
بهانه آورده بود!
کليدِ کهنه در دستش بود وُ
باز پیِ چيزی شبيه بستنِ گريه به باران می‌گشت.
انگار هيچ ميلِ روشنی به امکانِ تشنگی نداشت،
از آب‌ها، آينه‌ها،‌ آدميان وُ
آرزوهای دورشان بريده بود،
نگران می‌نمود،
يک‌جوری دلواپسِ گلدانِ ياس و اَبايی و نيلوفر،
هی در مرورِ يکی دو خاطره ... قدم می‌زد،
حتی قدم‌های خسته‌اش را
تا کنار جدولِ شکسته‌ی کوچه شمرد،
يک لحظه آمد که برگردد
يک لحظه ماند و گمان کرد
عطسه‌ی دورِ ستاره‌ای شنيده است.
انگار چشم به راهِ کسی
پی کتابی
چراییِ چيزی
هنوز نگرانِ گم‌شدنِ گوشواره‌های دريا بود.
اين بار جورِ ديگری روی دريا را بوسيد،
يکی دو آدينه مانده به آخر آبان بود
گفت: با آن که رفتنِ هميشه‌ی ما
با خواب‌ِ نيامدن يکی‌ست،
اما من دوباره نزدِ نزديکترين کسانِ خود برمی‌گردم.


يک روز، دو روز، سه روز و هنوز ...!
پس کی؟
کی کبوتر غمگين، برادرِ بينا، ستاره‌ی نيم‌سوز؟


حالا يکی می‌گويد
هر جا که هست
همين حدودِ آشنا با ماست،
يکی می‌گويد من خودم ديدم
شبيه کبوتری از بالِ بيد
پَر زد و بالای آسمان رسيد،
و بسياری هنوز بر اين باورند که ديگر تو
برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ
بهانه نخواهی آورد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

اسمی داشت، یادم رفت

Photo By: Giuseppe Pasquali


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

این نیز نهیم بر سر غم‌های دگر


خداحافظ
خداحافظ پرده‌نشین محفوظ گریه‌ها
خداحافظ عزیز بوسه‌های معصوم هفت سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت
خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن‌ها
خداحافظ
***
حالا دیدار ما به نمی‌دانم آ ن کجای فراموشی
دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باد، آباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
پس با هر کسی از کسان من، از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقاتِ ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه‌ها و رؤیاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلومِ دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست
***
حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه عصمت، خواهی رساند
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند
خداحافظ

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

دریغا ملا عمر!

هنوز هم از همان بالاخانه‌ی نی‌پوشِ قديمی

آوازِ غير ممکن قُمريانِ مُرده می‌آيد.

کم نيستند مأيوسانِ خسته‌ای که خيال می‌کنند

روزی ارواحِ بر باد رفته‌ی رؤياهاشان

به خوابِ خانه بر می‌گردند!

جدا متأسفم!

بهتر است برويم برای خودمان چایِ کم‌رنگِ تازه‌ای بريزيم

گپی، حرفی بزنيم

حالی، حکايتی، حوصله‌ای ...!

با اين کفش‌های لنگه به لنگه

معلوم است راه به جايی نخواهيم بُرد.

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

حالا دیگر دیر است


راستی هيچ می‌دانی

من در غيبت پُر سوالِ تو

چقدر ترانه سرودم؟

چقدر ستاره نشاندم؟

چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟

رسيد،

اما وقتی که ديگر

هيچ کسی در خاموشیِ خانه

خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

Photo by: David Shelby


برهنه به بستر بی‌کسی مُردن،

تو از يادم نمی‌روی

خاموش به رساترين شيونِ آدمی،

تو از يادم نمی‌روی

گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار،

تو از يادم نمی‌روی

سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،

تو از يادم نمی‌روی

سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،

تو از يادم نمی‌روی

تو ... تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟!

دير آمدی ... دُرُست!

پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!

مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌ای، دُرُست!

رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!

خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌ای، دُرُست!

اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم

چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر

تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور

تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم

و تو نيامدی!

باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند

باز خانه، همان خانه و

کوچه، همان کوچه و

شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!

من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم

ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... ری‌را!

مرا نان و آبی،

علاقه‌ی عريانی،

ترانه‌ی خُردی،

توشه‌ی قناعتی

بس بود تا برای هميشه با اندکی شادمانی و

شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷

راهی نيست، بايد برويم


به چه می‌خندی پسته‌ی پاييزی؟

به زودی آن خبر سهمگين

به باغ بی‌آفتاب اين ناحيه خواهد رسيد

خيلی وقت است که نطفه‌ی نی را

به زهدانِ بيشه کُشته‌اند

باورت اگر نمی‌شود

نگاه کن

دُرناها دارند بی‌خواب و بی‌درخت

رو به مزارِ ماه می‌گريزند

اينجا ماندنِ ما بی‌فايده است

من فانوس را برمی‌دارم

تو هم کبريت را فراموش نکن!

جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۷

این هم برای گل روی کاوه عزیز

چرا به ياد نمی‌آورم!؟
ديروقت است،
گفتی بيا بخواب.
گفتی نشيب شب از خواب ليز ماه می‌گذرد.
گفتم پياده برويم،
تا فلق اگر گفتگو کنيم،
ميان ماه و شکستن قفل،
راهی نيست.
چرا به ياد نمی‌آورم؟
تو ديگری را دوست می‌داری،
من ترا دوست می‌دارم،
و مرا ... ديگری شايد.
همگان از دواير دريا آمده‌ايم.
تقسيم تبسم،
تقسيم فانوس و ترانه،
تقسيم عشق.
چرا به ياد نمی‌آورم؟
مرا از به ياد آوردن چشمهای تو ترسانده‌اند.
انگار نمی‌گذارند،
اکنون سه سايه از کشاله‌ی ديوار پنهان و پوشيده می‌گذرند.
دريغا دريای دور!
اين ساعت ديواری،
با آن آونگ هزارساله‌اش
نمی‌گذارد از خواب تو،
به آرامی سفر کنم.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

خسته‌ام، خسته، ری‌را


Photo By: Farid Salemi

وقتی که دور از همگان، ا

بخواهی خواب عزيزت را برای آينه تعبير کنی؛

معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست ... ا

چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶


Photo By: Klaipeda
---
تنها پيراهنِ تو می‌داند

آنجا چه رازی از لذتِ ليمو خواب است

---

از کتاب سمفونی سپیده دم

جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶

یلــــــــــــدا


او که بی‌دليل
مرا به درآمدنِ آفتاب اميد می‌دهد
ابلهِ دلسوزِ ساده‌ای‌ست
که نمی‌داند
نوميدی سرآغازِ دانايیِ آدمی‌ست


---------------

بر گرفته از کتاب سمفونی سپیده دم

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

اسمی داشت ... یادم رفت

Photo By: Hanna Cowpe


چرا به ياد نمی‌آورم؟


مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند


مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترسانده‌اند


گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت


من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم


انگار هزار کبوتربچه‌ منتظر در پسِ چشمهات


دلواپسی مرا می‌نگريست

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

Photo by: Gianluca Di Vito


وقتی يک جوری


يک جورِ خيلی سخت


خيلی ساده می‌فهمی


حالا آن سوی اين ديوارهای بلند


يک جايی هست که حال و احوالِ آسانِ مردم را می‌شود شنيد


يا می‌شود يک طوری از همين بادِ بی‌خبر حتی


عطرِ چای تازه و بوی روشنِ چراغ را فهميد


تو دلت می‌خواهد يک نخِ سيگار


کمی حوصله


يا کتابی


لااقل نوکِ مدادی شکسته بود


تا کاری


کلمه‌ای


مرورِ خاطره‌ای شايد

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶

Photo by: Ignacio Ayestaran



!ها ... ری‌را
،می‌دانم
،حالا می‌دانم
،همه‌ ما جوری غريب
ادامه دريا و
!نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم
---
... گريه در گريه
... خنده به شوق
!نوش
!نوش
... لاجرعه‌ ليالی
،در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار
... جای تو خالی
،در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار
... جای تو خالی
... جای تو خالی
... جای تو خالی