Wednesday، November 18، 2009

این نیز نهیم بر سر غم‌های دگر


خداحافظ
خداحافظ پرده‌نشین محفوض گریه‌ها
خداحافظ عزیز بوسه‌های معصوم هفت سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت
خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن‌ها
خداحافظ
***
حالا دیدار ما به نمی‌دانم آ ن کجای فراموشی
دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باد، آباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
پس با هر کسی از کسان من، از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقاتِ ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه‌ها و رؤیاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلومِ دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست
***
حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه عصمت، خواهی رساند
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند
خداحافظ

Saturday، September 12، 2009

دل خوش

جا مانده است چيزی
جاييكه هيچ گاه
ديگر هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه
ونه دندانهای سفيد

Friday، July 24، 2009

مرداد

ما بدهكاريم
به كسانی كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون‌كه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

Wednesday، July 01، 2009

دریغا ملا عمر!

هنوز هم از همان بالاخانه‌ی نی‌پوشِ قديمی

آوازِ غير ممکن قُمريانِ مُرده می‌آيد.

کم نيستند مأيوسانِ خسته‌ای که خيال می‌کنند

روزی ارواحِ بر باد رفته‌ی رؤياهاشان

به خوابِ خانه بر می‌گردند!

جدا متأسفم!

بهتر است برويم برای خودمان چایِ کم‌رنگِ تازه‌ای بريزيم

گپی، حرفی بزنيم

حالی، حکايتی، حوصله‌ای ...!

با اين کفش‌های لنگه به لنگه

معلوم است راه به جايی نخواهيم بُرد.

Monday، June 15، 2009


دم به کله می‌کوبد و

شقیقه‌اش دو شقه می‌شود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق ...

Tuesday، April 07، 2009

حالا دیگر دیر است


راستی هيچ می‌دانی

من در غيبت پُر سوالِ تو

چقدر ترانه سرودم؟

چقدر ستاره نشاندم؟

چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟

رسيد،

اما وقتی که ديگر

هيچ کسی در خاموشیِ خانه

خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

Wednesday، February 18، 2009


Photo By: Markus Arns



چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت
دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت


خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی
سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریزت


برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی
فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت


لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت


جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت


دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری
چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت


دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش
که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت

Thursday، January 08، 2009


من زندگي را دوست دارم ولي


از زندگي دوباره مي ترسم!


دين را دوست دارم


ولي از کشيش ها مي ترسم!


قانون را دوست دارم


ولي از پاسبانها مي ترسم!


عشق را دوست دارم


ولي از زنها مي ترسم!


کودکان را دوست دارم


ولي از آئينه مي ترسم!


سلام را دوست دارم


ولي از زبانم مي ترسم!


من مي ترسم


پس هستم


اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!


من روز را دوست دارم


ولي از روزگار مي ترسم!

Thursday، December 11، 2008

Photo by: David Shelby


برهنه به بستر بی‌کسی مُردن،

تو از يادم نمی‌روی

خاموش به رساترين شيونِ آدمی،

تو از يادم نمی‌روی

گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار،

تو از يادم نمی‌روی

سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،

تو از يادم نمی‌روی

سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،

تو از يادم نمی‌روی

تو ... تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟!

دير آمدی ... دُرُست!

پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!

مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌ای، دُرُست!

رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!

خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌ای، دُرُست!

اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم

چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر

تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور

تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم

و تو نيامدی!

باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند

باز خانه، همان خانه و

کوچه، همان کوچه و

شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!

من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم

ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... ری‌را!

مرا نان و آبی،

علاقه‌ی عريانی،

ترانه‌ی خُردی،

توشه‌ی قناعتی

بس بود تا برای هميشه با اندکی شادمانی و

شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

Sunday، November 16، 2008

Photo by: Dean Agar

سردمه!

مثل موری که زیر بارون تند

رد بوی خط راه لونه شو می جوره!

عین هستی و زوال

این قدر پا پیچم نشو!

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟

"پرودون" معده هستی رو داغون می کنه

عینهو " کارل ماکس "که به جای ارزن

تخم مرغ به خورد مرغا می ده !

ده!!؟

جون تو !!

ده

اگه " پاتانجالیه " الک بدم روحتو پالایش بدی؟

اسب دریائی روحم

تو ساحل برق میزنه عین سراب.

روح من پاکه

مثل دل تو

مثل چش سگ

مثل دست نوزاد

سردمه !!

مثل آغاز حیات گل یخ.

جشن مرگم برپاست!

این هم از همراهم؟

من به دنبال دوای خودمم ,

ورنه اینو ازبرم ,

این که هر کی خودشه!

چه کنم؟

ها ؟

چه کنم؟

شلغم و لبوی هیچ وقت ,

از کجا گیر بیارم؟

برم از " گینه بیسائو " ,

خاک بیارم بریزم روی سرم؟

خاک وطن که بهتره.....!!

توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.

سعدی و فردوسی

نادر و سبکتکین

لطفعلی خان و رهی

سگ اصحاب کهف

گاو سامری ها

خر عیسای مسیح

زین فرسودهء رخش رستم

کفش های چنگیز

خنجر اسکندر

جیگر پاره سهراب و

دل تهمینه

چرکنویس غزلای حافظ

مهر باران شستهء مولانا

اشک مجنون و مزار لیلی

صورت قرضای شیخ ابو سعید

تسبیح گسسته عین القضات

قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی

سکه های حاج آمیز حاتم

(آقا به تو چه)

صندوق جواهر خانم ملوک

(دبیا)

تابلوی رنگ روغن استاد

(به به چی چی شد؟)

جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار ,

با ید منصورهءممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان

ابن سلطان ابن سلطان

(وای خدا مرگم بده)

تراش مدادای رابرت گراند

فندک اسقاطی جان کندی

کاغذ لی لی پوت مارکوپولو

فتق بند پدر سلطان حسین

هسته خرما های سعد وقاص

استکان نعلبکی حلق طروشآخور اسب و الاغ منصور

بی شمار بابای شل از سگدو

بی شمار مادر کور از گریه

بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک

بی نهایت تابوت !!

تازه جنس خاکشم مرغوبه ,

روی سر میچسبه ,

عین شاخ رو سر گاو

عین شب رو دل خاک

عین چشما و نگاه!

مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.

جوهر وجود سر ,

ذات خاک وطنه !

دنبال كننده ها

جستجوی اين وبلاگ

در حال بارگیری...

Facebook Share